| با چرا زنده گان | |
|
جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
رازجسدی در چمدان* (در حاشیه روز زن جمهوری اسلامی) زنی(زینب) به گفته دختر بزرگ خانواده « به یک باره گم» می شود. چرا که به طور مداوم از سوی شوهری که « اصلا دوست نداشته» کتک میخورده و همچنین شاهد کتک خوردن دخترش بوده. بعد از چند ماهی رد زن پیدا شده؛ و معلوم میگردد که زن دوم (صیغه ای) مرد دیگر شده است. پدر دخترک 17 ساله و دایی ها یش کودک شش ساله مرد دوم را به گروگان گرفته و در ازای دریافت 3 میلیون تومان و همچنین زن، کودک را تحویل مرد دوم میدهند. در نشست خانواده گی به رغم زاری های سحر ( دخترک 17 ساله) تصمیم به قتل زن گرفته میشود. و در روز موعود نیز دخترک را به زور به قتلگاه برده تا شاهد مرگ مادر باشد. دختر در ماشین می ماند و با شنیدن صدای گلوله ها که از اسلحه دایی «محسن» شلیک میشده و در حالی که روسری که مادرش قبل از مرگ به او داده می بوسد و از حال میرود. بعدا پدر به او میگوید جسد را در چمدانی جاساز کرده و در باغی دفن کرده اند. دخترک ماجرا را بعد از پیدا شدن جسد مادر برای پلیس میگوید. پدر و یکی از دایی ها دستگیر و دایی محسن به کربلا میرود و در برگشت دخترک را نیز بخاطر لو دادن ماجرا خفه میکند. دایی محسن به اتهام قتل خواهرزاده به دار کشیده میشود. این سناریوی یک فیلم جنایی نیست یک واقعیت دهشتناک زنده گی ماست که هر روز به اشکال گوناگون دارد تکرار میشود؛ قتلهای ناموسی و قتلهای دولتی، یک سلسله جنایت پشت سرهم، جریانی پایان ناپذیر که با زندگی مان عجین شده است. به یاد می آورم صبح روزی را که من میرفتم سر کار، در ناحیه ای از شهر زیبا ( بلوار آسیا) جمعیتی ازدحام کرده بودند و پلیس هم بود. معلوم شد که جسد دختر بچه ای به همراه زنی در کانال بلوارافتاده؛ مسافری که همراه ما بود گفت: «حتما زنه خلافی کرده و دخلش آمده» و راحت به چرت زدنش ادامه داد و منتظر نماند که تایید نظرش را از سوی راننده بشنود. بعدا معلوم شد که این زن و دختر یکی از قربانیان جنایت غلامرضا خوشرو معروف به( بوسیله ژورنالیستها اسلامی) خفاش شب بود. «ناموس» این کلمه قراراست وبیانگر شرافت یک مرد باشد و برای حفظ آن نیز باید خون ریخته شود چه خون پرده بکارت درشب اول زفاف و چه خونی که در رگ زنان جاری است تا شرافت مردان حفظ شود. «ناموس» تنها تصویری است که از کودکی از زنان به مردان داده میشود و حتی به خود زنان داده میشود؛ «زن، ناموس مرد است و در عین حال موجودی است اغواگر وشیطانی و با این وجود بسیار ساده اغفال میشود؛ باید چهار چشمی مواظبش بود. ناموس است، شوخی که نیست.» و کوچکترین تخطئی ازعرف و مذهب و قانون و اخلاقیات این جامعه از سوی مردان با مرگ جواب میگیرد؛ از سوی کسانی که خود قربانی همین جامعه هستند. از کودکی می آموزند: « مواظب خواهرت و مادرت باش» و یا « یک مدت من نیستم تو مرد خانواده ای، مواظب مادر و خواهرت باش» و یا « پاشو خواهرت را همراهی کن تا مدرسه» و «مواظب زنت باش که شرافتت را به باد ندهد». در این جنایت، دایی دخترک تنها به «اتهام قتل خواهرزاده» به زندان میرود. قتل خواهر دامنش را نمیگیرد و این مرد که خود قربانی همین سیستم است به قول گزارشگر روزنامه شرق «در یک روز سرد زمستانی به پای چوبه دار رفت». دراین میان اما، اظهارات یک روانشناس آنهم از نوع اسلامی اش بسیار جنایت بارتر از جنایتی که اتفاق افتاده و تمام ماهیت نگاه دین واخلاق و قانون حاکم بر جامعه را نشان میدهد که از کودکی به خورد همه میدهند. از کودکی، توگوش ما می خوانند: که زن موجودی حساس و لطیفی است مثل گل، باید مواظب بود که دست غیر پریشانش نکند، اما خود هر وقت خواستیم پرپرش کنیم. از قول «حماسه سرای هویت ایرانی» جناب ابوالقاسم فردوسی تو مخ ما فرو میکنند که: زن و اژدها هردو در خاک به / جهان پاک از این دو ناپاک به/ و نتیجه اش این است که یک جمعیت عظیم همیشه در قربانگاه هستند تا کی نوبتشان شود؛ قربانی سنت حاکم شوند. علی رستم پور روانشناس میفرمایند: « جوانی ( دایی دخترک) که خود قانون شکن و شرور است، مجری غیر قانونی تصمیمی خطرناک و غیر قانونی میگیرد.» و « نکته دیگرحضور فرزند مقتوله در صحنه جنایت است؛ آمار نشان می دهد آزار جسمی والدین به روی فرزندان موجب بروز بیماری روانی میشود؛ چه برسد به حضور در صحنه قتل که نوعی مباشرت است». و ایشان معتقد است: « قانونمداری و اجرای دستورات قانون از مهمترین کارهاست که انسان را از جرم و جنایت باز میدارد. داشتن ایمان از این هم مهمتر است.» کدام قانون؟ قانونی که حضور اجباری دخترک 17 ساله در صحنه قتل مادر، تا به او یاد آور شوند هر گونه نافرمانی با قتل جواب میگیرد، مباشرت در قتل میداند؛ قانونی که پدر هر بلایی سر فرزندان بیاورد از هر گونه جرمی مبرا است. قانونی « منبعث از قرآن، از کلام خداوند» که زن را موجودی نیمه عقل میداند که اگر مواظبش نباشی حیثیت مرد را بر باد میدهد، قانونی که زن را ملک طلق مرد میداند که هر گونه رفتار مرد ( پدر، برادر و شوهر) در حق زنی که ناموسش را حفظ نکرده باشد را مجاز میشمارد و در این مورد خاص مرد به جرم قتل خواهر محاکمه نمیشود. قانونی که بنیانش بر این است که زن کشتزار مرد است واین کلام خداوند سبحان است که مو لای درزش نمیرود و نباید برود و باید به این کلامها ایمان داشت، ایمان داشت به کلامی که زن را همدست مار میداند که باعث شد آدم (مرد) را از بهشت بیرون برانند. همین ایمان به این کلام هاست و همین قوانین و سنتها ست که هر روز زنی را در گوشه ای به قتل میرسانند و در همه جا با افتخار اعلام میکنند که: «غیرت داشتم و از ناموسم دفاع کردم.» آن مردی که زینب، زن مقتول، را صیغه خود کرده بود از نظر این روانشناس « گستاخ» لقب میگیرد چون «زنی شوهردار را به خانه خود برده». از نظر قوانین مورد پسند روانشناس و دینی که ایشان به آن ایمان دارد و ایشان را از هر«لغزشی» مصون داشته، چون ایشان زنان بدون شوهر را صیغه میکنند تا به ملک کسی تجاوز نکرده باشد؛ آن مرد گستاخ است چون به حریم مرد اول تجاوز کرده و مال او را دزدیده است. قانون و عرف میگوید وقتی نام زنی در شناسنامه مردی آمد او دیگر مال اوست، و اگر این مرد « گستاخ» زن بیوه ای را صیغه میکرد عیب نداشت چون به مال خود افزوده بود؛ ولی زن شوهردار مال کسی دیگر است. کسی که دراین میان آدم نیست همان زن نگون بخت است که برای فرار از یک مصیبت تن به یک مصیبت دیگرمیدهد چون همه راهها به رویش بسته است و سزای عملش را با خونش میدهد. برای این ایمان آورده گان به اسلام چیزی که ابدا مهم نیست همان سرنوشت زن است، و آنجا هم که مثلا اهمیت دارد مثل همین جناب حواله میدهند به « قاضی جامع شرایط» یعنی به کسانی که در حوزهای علمیه شان درسی جز توهین به بشریت به خصوص به زنان فرا نمی گیریند کسانی که بخصوص در این 27 سال است تجویزشان برا ی زنان غیر پارسا و نافرمان چوبه دار و سنگسار است. علت این جنایتها از قول این روانشناس «عدم ایمان، اخلاق وتربیت نادرست،خودخواهی،رعایت نکردن قانون و تعصبات خشک» است. اما اینها همه عواملی که این گونه کارشناسان میتراشند تا خود مردم را مصبب بدبختی خودشان قلمداد کنند تا وجود خودشان را به عنوان « فرهیخته گان» این جامعه توجیه کنند. راز این گونه جنایتها نظامی است که اساس آن بر نابرابری است به خصوص از نوع اسلامی اش، که اساسا نیمی از مردم را داخل آدم حساب نمیکند و نیمی دیگر را هم سفیه محسوب میکند که احتیاج به راهنما و مرجع دارند. راز این جنایتها نظامی است که سمبل زنان را فاطمه میداند که در 9 سالگی معامله میشود و تا 18 سالگی فقط فرصت داشته چند بچه بیاورد و مادر پدرش هم باشد. سمبلی تراشیدن از توسری خوردن و دم بر نیاوردن و از زنان میخواهند این گونه باشند و گر نه یا مردان نزدیکش او را نابود خواهند کرد یا قانون او را از پای در خواهد آورد. آن کسی که باید محاکمه شود همین نظام است که هیچ گوشه ای از آن با انسانیت نمی خواند که جز سیه روزی و تباهی هیچی برای انسانها ندارد. * عنوان نوشته برگرفته از روزنامه شرق، گزارشی تکان دهنده از یک قتل ناموسی که در صفحه زندگی این روزنامه در روز دوشنبه 19 تیر ماه به چاپ رسیده. جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤
سناریوی سیاه؛ خیلی دور، خیلی نزدیک « سناریوی سیاه» ، یکی از احتمالاتی است که جامعه ما را تهدید میکند. برای همین یک عده ای دو سال پیش، آب تو دست شان بود گذاشتند زمین و گفتند: این احتمال جدی است، خیلی هم جدی است و راست دست بالا پیدا کرده و احتمالات دیگر ضعیف شده؛ از حزب کمونیست کارگری رفتند و حزب دیگری ساختند. و برای مقابله با سناریوی سیاه «گارد آزادی» تشکیل دادند تا از پیش آماده گی رزمی خودشان را برای مقابله با « دارو دسته های فدرالیسم و قوم پرست، گانگسترهای نظامی، میهن پرستان غلیظ آریایی، دارودسته های حزب اللهی و غیره» بدست آورند؛ تا آنها هم حساب کار دستشان آید که عرصه خالی نیست تا هر کاری دلشان خواست بکنند. اگر بزنند ضربتی باید ضربتی نوش کنند. خوب ته دلمان قرص شده بود که بالاخره یک کسانی هستند از ما مردم به صورت نظامی دفاع کنند. نه این است که ما مردم عددی نیستیم و قدرتی نداریم؛ برای همین هر کسی میرسد میخواهد یک جورهای سرمان منت بگذارد. چه آنهای که ما را بی رودروایسی میکشند و این را برای خیر وصلاح خود ما لازم میدانند، و چه آنهای که ازما ظاهرا دفاع میکنند و میخواهند آب تو دلمان تکان نخورد. بمب اتمی، یکی از خطرناک ترین ابزارهای اجرایی سناریوی سیاه است. مدافعین ما، در قطعنامه ای به مردم ایران و جهان هشدار داده اند که با« چشمی باز» « گارد خود را محکم» کنند، وبا « پرچمی شفاف» به مقابله با « بحران اتمی جمهوری اسلامی و دولتهای غرب» بپردازند. خوب حدس میزنید شاه بیت مقابله با سناریوی سیاه چیست؟ خیلی ساده؛ داشتن بمب اتم است!؟ ایشان در بند چ قعطنامه آورده اند که: « تا آن موقع، ( یعنی تا موقع خلع سلاح عمومی جهان و منع و نابودی همه سلاحهای کشتار جمعی) هیچ حق انحصاری و باج خواهی در این زمینه برای هیچ کشوری قابل قبول نیست و نباید به رسمیت شناخت که تعدای از دولتها دارای سلاح اتمی باشند و بقیه نباشند.» برای اینکه ما فکرهای بد نکنیم و نگویم این را ما از دهان طرف اسلامی این جدال اتمی شنیدیم. آوردند که «جدال حقوقی» فعلا مطرح نیست. و برای راحت شدن از بحران فعلی اتمی، جمهوری اسلامی را باید « سرنگونی انقلابی» کرد. تا آنجا هم که امکان داشته ازپیشنهاد سرنگون کردن این دولت بوسیله انقلاب اجتناب کردند. خوب هر جور میل شان است. خجالت هم بد چیزی است؛ خیلی راحت بگویند «فروپاشی انقلابی»، این خیلی رومانتیک و « بهداشتی» است. حالا ما فعلا کار نداریم این دولت را چگونه کنار میرود اما فرض کنیم که یک جورهای کنار رفته و دولت جدید در دست ایشان است و چون تا آن موقع هنوز وقت «خلع سلاح اتمی عمومی ومنع و نابودی همه سلاحهای کشتار جمعی» نرسیده؛ از زاویه کاملا حقوقی وارد این «جدال حقوقی» شوند و خواستار شکستن این «حق انحصاری» گردند، آنوقت دولتهای غربی بگویند: ما نمی گذاریم و اینها بگویند: ما میخواهیم، و برای «اعاده حق ملی مان» مبارزه میکنیم. و آن دولتها تهدید به جنگ کردند و ایشان در دفاع از حق خود بگویند: که تا پای جان ایستادیم تا این «حق انحصاری» را از بین ببریم، و دنیا دوباره تهدید به یک جنگ اتمی شد؛ اسم این را چه باید گذاشت؟ این از چاله در آمدند و توی چاه افتادند نیست؟ مدام در این دو ساله تکرار کردند سناریوی سیاه و اکنون راه مقابله با آن را هم این میدانند که باید خود مجری سناریوی سیاه شوند. می گویند باید جمهوری اسلامی را «سرنگونی انقلابی» کرد تا بعد خود به مبارزه با «حق انحصاری» بپردازند؛ برای چه؟ لابد برای دفاع از حکومت شان؛ و همه اینها را به منصور حکمت می چسبانند. او در مقابل این سوال که شما چگونه قدرت خود را حفظ میکنید، جواب میداد: درهای باز و افکار عمومی مردم جهان. اما اکنون به نام او گفته میشود باید برای شکستن «حق انحصاری» بمب اتم مبارزه کرد؛ و حتما داشتن این «سلاح بازدارنده» را برای دفاع از دولت خودشان لازم میدانند تا بوسیله آن مردم را در دیگر نقاط کره زمین به بمباران اتمی تهدید کنند. تا آنها هم به دولت خودشان را فشار آورند که کار به دولت ایشان نداشته باشند و بدین گونه افکار عمومی را به نفع خودشان حفظ کردند!؟ و مهمتر از آن مردم داخل را هم با تهدید یک جنگ اتمی راحتتر میشود ساکت کرد. تجربه که این طور ثابت کرده است. داشتن یک دانه بمب اتم برای جمهوری اسلامی هیچ نفعی ندارد در مقابل زرادخانه عظیم دول غرب؛ اما همین یک دانه در ایجاد فضایی رعب و وحشت در داخل چه ها که نمی کند. و برای ختم کلام پیشنهاد میکنم که خودشان را راحت کنند! ایشان میتوانید در پی هر چه که صلاح میدانند باشند، بالاخره هر چه باشد صلاح مملکت خویش خسروان دانند، اما لطف کنند با نام کمونیسم کارگری و منصور حکمت این کار را نکنند، این برای خودشان هم بهتر است؛ دست و بال شان را نمی بندد و راحت و بدون دغدغه حرف دلشان را میزنند.
یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤
درود بر راننده گان شرکت واحد تهران روز 4 دی ماه 84 ، 25 دسامبر 2005 به عنوان یک نقطه عطف مهم در تاریخ جنبش کارگری ایران و جهان ثبت شد؛ روزی که راننده گان و کارگران شرکت واحد تهران یک قدم بزرگ در جهت تعرض نهایی به بورژوازی هار و افسار گسیخته برداشتند. بعد از حرکت بزرگ کارگران نساجی کردستان که یک اقدام تعرضی بود که نشان داد که طبقه کارگر ایران دارد راهش را پیدا میکند تا خود را به عنوان یک طبقه معرفی کند که سرنوشت جامعه را رقم میزند این اقدام کارگران شرکت واحد در امتداد همان است. راننده گان شرکت واحد تهران کاری کردن کارستان، رژیم هار و وحشی جمهوری اسلامی را به مصاف طلبیدند. و به این رژیم، به عنوان سمبل سبوعیت سرمایه داری، نشان دادند کارگران دیگر نمی گذارند هر کاردلشان خواست بکنند. نمی گذارنند رهبرانشان در زندانهای مخوف آنها احساس تنهایی کنند و از آن بیشتر نخواهند گذاشت که در بند جلادان بمانند. نخواهند گذاشت که سرمایه داران احساس آرامش کنند که هر جور خواستند تصمیم بگیرند و با سرنوشت میلیونها نفر بازی کنند. کارگران شرکت با حرکت شان نشان دادند که طبقه کارگر ایران میخواهد حرف آخر بزند واو خود سرنوشتش را به دست گرفته. این کارگران شایسته بیشترین حمایت و پشتیبانی است. باید از این حرکت تعرضی به هر شکلی که میتوان حمایت کرد. این حرکت تعرضی باید نقطه شروع باشد و میتواند باشد. جلادان از سردابه ها گریخته، آمده بودند که بگیرند و ببندند تودهنی بسیار محکمی از کارگران خوردند. کارگران نه احتیاج به بمب دارند نه اسلحه؛ کافی است ساعتی دست از کار بکشند تا نفس جلادان در سینه حبس شود. و کارگران شرکت واحد نشان دادند که کارگر از چه سلاح قدرت مندی برخوردار است. اعتصاب، باید این اسلحه را در سطح وسیعی بکار برد تا جلادان برای همیشه به غیبت کبری بروند. درود بر طبقه کارگر ایران که میرود سرنوشت جهان را رنگ انسانی زند. درود بر راننده گان و کارگران شرکت واحد که اولین گام را محکم برداشتند. زنده باد طبقه کارگر زنده باد سوسیالیسم
دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤
طلوع انسان، غروب بدفرجامان « نامورترین اصلاح طلب دینی معاصر» از « مرز شصت سالگی عبور کرده و قدم به دهه هفتاد زنده گی خویش گذاشته. زادروز سروش از آن رو اهمیت دارد که او بسیار زوردتر از همتایان فکری خود فرجام اندیشه اش را به تماشا نشست............سروش دست کم در سه دهه گذشته ( نیمی از عمر خویش) لحظه ای از تفکر دست نکشید است. در عصر چپ رویها و الحاد پروریها او منتقد مارکسیسم بود و از جمع دین و دولت دفاع میکرد. سروش در این زمان از سوی جمهوری تازه تاسیس اسلامی قدر می دید و صدر می نشست و دررادیو و تلویزیون و دانشگاه و حوزه و روزنامه و مدرسه مورد احترام بود. بنیان کتابهای درسی آموزشی دینی در دبیرستانها ی ایران بر مبنای آرای او در رد «ایدئولوژی شیظانی» مارکسیستی نوشته می شد وبهترین جوانان انقلاب اسلامی در مکتب او پرورش یافته اند.» این تمجید آقای محمد قوچانی سردبیر محترم روزنامه وزین شرق است از استادشان عبدالکریم سروش یا همان لوتر اسلام. این سردبیر محترم خود یکی از همان «بهترین جوانان انقلاب اسلامی» که در مکتب ایشان پرورش یافته اند و درس اول در این مکتب خاک پاشیدن به چشم مردم است. سیاه را سفید جلوه دادند از هنرهای مکتبی ایشان است. چنان جلوه ای از استاد و بهترین شاگردها داده اند که گویی در حکومت اسلام جنگ اندیشه ها بوده و به کسی نازک تر از گل چیزی نگفته اند. شما کسی را سراغ داریدکه در قتل هزاران نفر شریک جرم باشد و بگویید من هم بودم؟ این به اصطلاح منتقدین مارکسیسم بهترین راه حل در نقد(!؟) مارکسیسم را کشتن انسانهای میدانستند که خود را مارکسیست میدانستند. کافی است در ایدئولوژی مذهبی به کسی انگ شیطانی زده شود تا سزاوار نابود شدن تلقی گردد. ملحدین و کافرین باید نابود شوند تا دین خدا مصون بماند وایشان به خوبی این را اجرا کردند و به قیمت گرفتن جان دهها هزار انسان در مکتب خویش را باز نگه داشته و قاتل تربیت میکردند. نقد ایشان به مارکسیسم چگونه بود؟ در سالهای دهه 60 ساعت 8 شب رادیو و تلویزیون «جمهوری تازه تاسیس اسلامی» به شیرینی و حلاوت اعلام میکرد چند نفر از محاربین با خدا و حکومت خدا را به قتل رسانده اند. در ساعت 9 شب جناب سروش بر صفحه تلویزیون ظاهر میشد تا نقد خود را از مارکسیسم این « ایدئولوژی شیطانی» بیان کند. البته باید توجه داشت که ایشان «جان میدهند تا مخالفشان حرف بزند» و ایشان آنقدر شرافت داشتند که جان مخالف رازیرشکنجه بگیرند و بعد نظرات او را بکوبند یا شیطانی جلوه دهند تا کشتارشان توجیه داشته باشد. «بهترین جوانان انقلاب اسلامی» کسانی بودند که با سلاح نقد( اسم جدید ژ3 و کلاش و طناب اعدام است) جان بهترین جوانان این مردم را گرفتند. نقد منصفانه ای است، نیست؟ استاد و شاگردان از کار نقد که خلاصی بافتند فکر کردند که دیگر کار تمام است و امام راحل شان وعده داد که مارکسیسم را باید در موزه ها جست. اما روزگار گذشت و خوشبختانه عمر آقای سروش به جهان باقی است تا «فرجام اندیشه اش» را ببیند که چگونه به قول سردبیر محترم »بدفرجامی» پیدا کرده است. دوباره چپ سر بر آورده و ایشان « شاهد رشد شگفت انگیز عقاید مارکسیستی به خصوص در دانشگاه ها» هستند. که چگونه « پس از ناکامی» سید خندان باید شاهد « ناکامی دیگری ( این بار در عرصه نظری) را تجربه کنند.» او سه دهه است که زور میزند که بقبولاند مارکسیسم دست پخت غرب است مال ما نیست از جنس ما نیست. رهایی انسان حرف مفت است، رفاه و آسایش برای همه ممکن نیست. نان و آزادی شعاری است توخالی، از نظر این متفکر اسلام باید یک عده جان بکنند و جان بدهند تا معدودی به نوا برسند و تفکر کنند که چگونه میشود مولوی را شناخت و راه دست یافتن به عشق و عرفان مولانا چگونه است. او سه دهه گلو پاره کرده که بگویید سعادت فقط در عالم هپروت ممکن است. اما هنگامی که آقای سروش در سر کلاسش نشسته و از پنجره بیرون را نظاره میکند و پلاکارد سرخی را میبیند که به روی آن نوشته شده «نان و آزادی برای همه» عرق سرد بر پیشانی اش می نشنید و از فرجام کار خویش به هراس می افتد. اولا میداند که او به همراه «بهترین جوانان انقلاب اسلامی» مدتی دانشگاه ها را به جرم اینکه سنگر آزادی بود به قیمت ریختن خون بسیاری بستند و دردانشگاه اوین بر پایه نقد ایشان کمونیستها را به قتل میرساندند. دوما قرار بود با این کشتار دیگر اثری از مارکسیسم نباشد وکسی از آزادی و برابری نگوید. اما مارکس و مارکسیسم زنده است چون یک جنبش اجتماعی است نه تفکرات مکتبی کسی. مارکسیسم بیان نقد جامعه سرمایه داری است و که راه برون رفت از این شرایط را نشان میدهد. ممکن است موفق شوند کسانی را که این نقد را بیان میکنند بکشند اما این جنبش زنده خواهد بود تا آن هنگام که جامعه بشری موفق شود که خود را از شر این جامعه طبقاتی رها سازد. جا دارد که به دانشجویان تبریک وآفرین گفت که به این استادان سیه روزی فرجام کارشان را نشان دادند آن هنگامی که درقطعنامه 16 آذر تاکید کردند «تنها یک آلترناتیو وجود دارد و آن رجوع به انسان و انسانیت است.» این مبلغین رنج و درد درک کردند که غروب شان فرا رسیده.
جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤
بگذار فضا آلوده بماند! یکی دیگراز برکات جمهوری اسلامی آلودگی هوا است. وقتی جنگ برای ایشان برکت است آلودگی هوا صد البته نعمت الهی است که به خاطر آن نماز شکر به جا می آورند و «خداوند جان و خرد» را سپاس می گویند. امداد غیبی رسیده است و می توان با استفاده از آن دو روزی بیشتر عمر سیاسی داشت و نفسی به آسوده گی بکشند که «این نیز گذشت، تا ببینیم خدا چه خواهد.» اما به راستی مگر نگفتند: «دولت مهروز» آمده است و کار دیگر تمام است. با یکپارچه شدن حکومت اسلام نفس هر جنبنده ای در سینه حبس خواهد شد و اگر نشد قداره بندان از سردابه ها گریخته، نفسها را قطع خواهند کرد. دسته ای از جلادان امتحان پس داده به صف شدند که مردم را بپراکنند و دوباره بساط کشتار علنی و گسترده را راه بیندازند به یاد ایام دهه 60 که هزاران انسانهای شریف را به قتل رساندند. دسته ای دیگر از جلادان امتحان پس داده و اصلاح شده نیز سکوت کردند و به عقب صف رفتند تا ببینند برادران شان بدون آنها میتوانند از پس مردم بر آیند و ساکت شان سازند. « ما که نتوانستیم، نفس مان برید، این گوی و این میدان» قصابان «با کنده و ساطوری خون آلود بر گذرگاه ها مستقر» شدند؛ به کارگر یورش می برند به دانشجو حمله می کنند و به مردم کوچه و بازار رحم نمی کنند. قرار بود دولت مهروز که مبشر مرگ و نیستی بود و هست همه را مرعوب سازد؛ اما آن کس که مرعوب شده خود حضراتند که دولت عهد و پیمان بسته با امام زمان به مترسک سر جالیز هم نمی ماند و خودشان ماندند با جرثومه های تباهی چه کنند. قرار بود کیان اسلام نجات پیدا کند اما بنیان اسلام را دارند به باد میدهند. بمب اتم، موشکهای اماده شلیک امریکا، تهدید اروپا، تحریم، پاسدار، بسیجی، نیروی انتظامی، حزب الله و اطلاعات همه و همه نتوانسته ایشان را نجات دهد و دست غیبی رسید و هوا را آلوده ساخت تا بدین وسیله از فضای آلوده نجات پیدا کنند.دولت اسلام فرصت را غنیمت شمرده و شهر را به کل تعطیل کرد تا شاید دیگر فریادی نشنود که میگوید؛ «نان و آزادی برای همه» فضا آلوده است، جامعه آزادی را فریاد میکشد، برابری را فریاد میکشد، سوسیالیسم را میخواهد تا مرهمی باشد بر درد مردم؛ فضا آلوده است چون خیلی ها می خواهند ودارند تصور میکنند که میتوانند بشوند تعبیر زیبا ترین رویای بشر، سوسیالیسم. این فضای آلوده مسبب مرگ سرمایه داری است. بگذار آلوده بماند، بگذار این آلوده گی مفهوم «زیباترین سروده ها در گورستان تاریک» باشد. مفهوم این باشد که «هیچ کجا دیواری فرو ریخته» نخواهند ماند. بگذار مفهموم این باشد که انسان حضور دارد، حضور قاطع که میخواهد رویای هزاران ساله بشر را یک بار برای همیشه تحقق ببخشد. بگذار بار دیگر طبقات حاکم بر خود بلرزند از پرواز شبح کمونیسم، بگذار خطر سوسیالیسم مفهوم این باشد که بشر خوشبخت خواهد زیست. بگذار فضا آلوده بماند؛ آلوده سوسیالیسم و کمونیسم.
سهشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤
سیم آخر! می گویند: دیوانه ای سنگی انداخت ته چاه، صد تا عاقل جمع شدند نتوانستند سنگ را دربیاورند! برخی می گویند که این دولت زده به سیم آخر؛ می گویند: این دولت تجربه های خویش را از یاد برده راهی را که بارها آزموده باز با خیره سری امتحان میکند و آخر سر هم دست از پا درازتر پشیمان میشود. هر چه که عقلای قوم بافته اند سفیهان قوم پنبه میکنند. دو سال نیم زحمت شان را با یک تصمیم نابخردانه به باد میدهند. البته «صاحبان نظر» کم اطفی نکرده ما مردم را هم نوازش داده و میفرمایند که عادت ما ایرانیها همین است به طبع آن این دولت هم که ظاهرا خودمان خواستیم و بومی است به همین مرض دچار است کاری که میداند ته آن بن بست است انجام میدهد تا ببیند چه میشود. به دولت اسلام یادآور میشوند اشتباهی را که در مورد جنگ ایران و عراق مرتکب شدند نشوند و زمانی که میتوانستند صلح کنند و کلی امتیاز کسب کنند نکردند تا آخر سر رهبرشان مجبور شد جام زهر سر بکشد و البته نمی گویند برای این که تلخی زهر در کام رهبر و همه بیت جمهوری اسلامی شیرین شود به تلافی، زندانیان سیاسی را قتل و عام کردند. تا تکلیف هر کس میخواست حرف بزند روشن باشد! به راستی این سوال مطرح است این دولت دیوانه شده است؟ یعنی یک نفر عاقل بین شان نیست که بگویید که با «دم شیر نباید بازی کرد»؟ آیا در آن مرحله از جنگ ایران و عراق یکی شان به فکرش نرسید که «فاتحانه جنگ» را به پایان برسانند؟ چرا این دولت دست به کارهای جنون آمیزمیزند؟ حقیقت این است که این دولت فقط با بحران زنده می ماند. این دولتی نیست که مبشر آرامش باشد او آمده است که آرامش را از مردم بگیرید. این دولت 27 سال است که با ایجاد بحران می خواهد بحران سرمایه داری در ایران حل کند. این دولتی است که هنرش بحران آفرینی است تا بدین طریق خودش را از این ایستگاه به ایستگاه بعدی برساند. جنگ را از سر «فتح قدس از طریق کربلا» نبود که ادامه داد بلکه میخواست که مردم عفبه جنگ را بکوبد، خمینی و کارشناسان اسلام آنقدر عفل داشتند که بدانند که فتوای فتل سلمان رشدی چه بحرانی برایشان می آفریند اما این لازم بود تا چهره دیو صفت خودشان را به نمایش بگذارند تا مردم را بیشتر از پیش سرکوب کنند. این دولت زنده است به بحران، چون اگر یک لحظه برای مردم این امکان فراهم آید که آرامش داشته باشند اول کسی را که زیر سوال میبرند همین دولت اسلام است و از سوی دیگر این دولت از روز اول زیر سوال بوده و با بحران آفرینی مداوم خود را بر جامعه تحمیل کرده است، تا از زیر ضرب جامعه در امان باشد. به نوعی میشود گفت همه دولتهای سرمایه داری برای اینکه بساط استثمار را بر پا نگهدارند به طور مداوم جامعه را درحالت بحرانی و برزخی نگه میدارند. هر روز «صاحبان نظر و اندیشه» یک دشمن از جیب خود در می آورند و از او هیولا میسازند تا اهالی کره زمین همیشه دغدغه و نگرانی داشته باشند که چه خواهد شد و راضی شوند که همین نظم ادامه یابد بهتر است. و وفتی هم کم می آورند از «بیگانگان فضایی» مدد می جویند که گویا مدام در حال نفوذ به کره زمین هستند و شاید اکنون در بین ما باشند! ما که خبر نداریم، گویا پنتاگون خبر دارد و جسد یکی شان را در اختیار دارد و معاملاتی هم پشت پرده کرده اند! دولت اسلام هم از این قاعده مستثنی نیست که بماند، خود تجسم بحران است. می گویند: این دولت در حال دستیابی به بمب اتم است (شاید هم دارد، خدا عالم است. به راستی که خدا به همه چیز دانا و توانا است!) و هشدار میدهند که برای جلوگیری از خطر ما مردم را درمحاصره قرار میدهند تا این دولت از خر شیطان بیاید پایین؟! راستش این دولت یک سلاح کشتار جمعی تمام عیار است یک ماشین کشتار سیستماتیک، اگراو به سلاح اتمی پیدا دست پیدا کند از این که هست بدتر نمیشود. کدام کار پلیدی است که این دولت در طول عمر خود بدان دست نزده باشد، تا دو روز بیشتر عمر کند؟ تمام کارنامه او تباهی است. اگر به نظر میرسد او به سیم آخر زده از ترس مردمی است که سالیانی عزم کرده اند که اورا به زیر کشند. سلاح اتمی برای ترساندن مردم است نه دول غرب؛ که اگر این طور بود سالها پیش تکلیفش را یکسره میکردند، البته با هزینه کشتار ما مردم، الان هم مژده میدهند که میخواهیم پر و بال دولت اسلام را قیچی کنیم البته باز به خرج ما و آقای نوری زاده از قول ایشان وعده میدهد که خیالمان راحت باشد که موشکهای امریکا شهرهای ایران را هدف گرفته؛ دست شان درد نکند، ما مردم شدیم مرغ عزا و عروسی، چه این دولتها با هم خوب باشند چه بد ما باید عذابش را بکشیم. بحران هسته ای، بمب اتمی برای ترساندن ما مردم است، برای این است دولت زمینه را فراهم کند تا دوباره ماشین کشتارش را راه بیندازند و هر چه جانی و فداره بند بدون ریش آنکارد شده به صف شده اند تا تکلیف الهی شان را اجرا کنند. و هر چه جانی و قداره بند با ریش آنکارد شده است کنار ایستاده اند تا مبادا در کار دولت متعهد و اسلامی خللی ایجاد شود. تا ببیند که آیا کاری که ایشان نتوانستند انجام دهند این دولتیان جدید میتوانند. این دولت نمی تواند و نباید ما مردم را بوسیله سلاح اتمی بترساند. نمیتواند چون بدتر از بمب اتم را بر سر ما آورد و باز ما ساکت ننشستیم و نباید گذاشت حال که میخواهد ازمیان رود شیرازه جامعه را تهدید به نابودی کند. تهدید انفلاب از هر موشک کروز و اتمی دول غرب قوی تر است و همین تهدید این دولت را وادار کرده به سیم آخر بزند. باید این دولت را با انقلاب سرنگون کرد چون تنها راه متمدنانه است عین حکم بشری است که باید اجرا گردد، تا جانیان در سراسر جهان تکلیف خودشان را بدانند. زنده باد انفلاب، انفلاب سوسیالیستی، این تنها راه برون رفت از بحران از هر نوعش از سوی هر دارودسته سرمایه است. زنده باد انقلاب سوسیالیستی آزادی، برابری، حکومت کارگری
دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤
بدون شرح قاعدتاٌ با این عنوان که این نوشته دارد باید زبان به دندان می گرفتم و چیزی نمی گفتم؛ اما لازم میدانم نکته ای برای برخی را یاد آورم شوم مثل دولت آبادی نویسنده، که اعتقاد دارد کسانی که به قتل رسیده اند خودشان خواسته اند که « به خاطر مردم، خود را به کشتن دهند.» آنچه خواهید خواند اعتراف صریح و ساده یک ملای جانی است، که شهره عام و خاص است. که چطور ایشان « فله ای» حکم اعدام صادر می کردند و صرفا به خاطر « گرایش شدید کمونیستی» هزاران نفر را به قتل رسانده اند، نه اینکه مقتولین خود در آرزوی «نوشیدن شربت شهادت» بوده اند. « آن وقت نماینده مجلس در تهران بودم. یک روز شنیدم رشید به تهران آمده بود.جایش را شناسایی کردیم. در کمیته تهران با آیت الله مهدوی کنی تماس گرفتم و گفتم چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست....... گفتم ( به محافظ خودش) اگر مقاومت یا فرار کند، بزنید، نگذارید فرار کند و اگر هم تسلیم شد دستگیر کنید و به کمیته تحویل دهید. آنها رفتند او را دستگیر کردند...... او (رشید) چون محل فعالیتش استان آذربایجان بود در این شهر ( تبریز) محاکمه و به اعدام محکوم شد و بلافاصله حکم اجرا گردید..... حتی بعد از اعدام جنازه اش را به ما تحویل ندادند. وقتی خبر اعدام رشید را شنیدم چون به وظیفه خود عمل کرده بودم هیچ ناراحت نشدم.... حقیقت این است که رشید مستحق اعدام نبود او جنایتی مرتکب نشده بود، یا کسی را نکشته بود تنها، جرمش این بود که گرایش شدید کمونیستی داشت و این هرگز منجر به اعدام کسی نمی شود. حداکثر این، این است که باید به حبس ابد محکوم می شد. متاسفانه قاضی پرونده همین طور فله ای حکم صادر کرده بود.......» گوشه ای از خاطرات ملا حسنی مندرج در روزنامه شرق 2 مرداد84
جمعه ۳۱ تیر ،۱۳۸٤
سید، ما را ببخش! جای شما خالی نباشه، نشسته بودیم پای تلویزیون و با دیدن چهره نورانی سید، و شنیدن اینکه ایشان چقدر حقوق می گیرند؛ یک شکم سیر گریه کردیم! براستی ما چطوری رویمان می شود تو آن دنیا تو چشم جد بزرگوارش نگاه کنیم؟ کی جواب این همه ستم که بر این سید بزرگوار رفته خواهد داد؟ تو این 8 ساله یکبار نتوانستیم قبول کنیم که سید اولاد پیغمبر است؛ حلال و حرام سرش می شود. به فکر آخرتش است و کاری نمی کند که هیزم آتش جهنم زیاد شود. آدم با فرهنگی است. می داند فرهنگ چیست، تمدن چیست. منادی گفتگوی تمدنها است. سازمان ملل با همه جلال و جبروتش به عشق سید، یک سال را سال گفتگوی تمدنها نامید. بن لادن هم البته این گفتمان را در همان سال معنی بخشید و چند هزار نفری را دست نقد به راه راست هدایت فرمود. و از همان هنگام این گفتمان برقرار است گاهی در افغانستان گاهی در عراق، گاهی در اسپانیا، گاهی در روسیه به تازه گی در لندن. سید بزرگوار حالا که دوران ریاستش بر جمهوری اسلامی به آخر رسیده نشان داده که راستی راستی دارای فضائل و مکارم اخلاقی است. مثل این اکبر شاه نیست که دو دستی به مال این دنیا چسبیده. سید، از آخرت خود غافل نیست؛ ایشان می خواهند بعد از دوران کسالت بار ریاست جمهوری، NGO به نام گفتگوی تمدنها و فرهنگها براه اندازند و قول داده اند که در گوشه و کنار کره خاکی دفتر و دستکی بر پا کنند به یاد دوران خوش ریاست بر کیهان در دهه 60، می بینید که چقدر بزگوار و نیک صفت هستند. شیری که خورده حلالش باد. اما، همه اینها به کنار، وقتی میشود به عظمت شخصیت ایشان پی برد که بدانیم با وجود آنکه بر مسند ریاست بودند می توانستند مثل آب خوردن موجودی حساب شان را چند برابر کنند، نکردند. و به همان حقوق بخور نمیر که برای ریاست جمهوری اسلامی در نظر گرفته بودند، قانع بودند و هیچ موقع لب به شکایت نگشودند. میدانید چرا؟ درکش برای ما سخت است، چون ایشان همیشه راضی به رضای خدا بودند وبس. بی جهت نیست که همیشه خندان ونورانی هستند چون به مال دنیا نچسبیدند. این مال دنیا است که دل آدم را سیاه می کند. پول عامل شیطان است که فقط با آن می شود آتش دوزخ را خرید، و آدم را از یاد خدا غافل می سازد. آن دنیا که مقابل خدای احد و واحد قرار گرفتی، و پرسیدن که این پولها را چه طور بدست آوردی و لال مونی گرفتی، آنوقت می فهمی که یک مَن ماست چقدر کره داره. خوب، حساب ما آدمهای عوام از خواص جداست. ما هستیم که فکر می کنیم پول حلال مشکلات است، در صورتی که نمی دانیم پول، جز کوتاه کردن را جهنم هیچ خاصیتی دیگری ندارد. سید اما، از آن دست بزرگواران است که هر چه می کند برای سبک بودن بار آخرت است. از لذایذ در این دنیا دست کشیده تا در آن دنیا از حوریان درجه اول نصیبش شود. (همین قدر سر بسته بگویم که وقتی چشم بنی بشری به جمال حوری درجه سه بیفتد، هفت روز و هفت شب بیهوش میشود؛ حالا خود حدس بزنید درجه اولش چه می کند!) ایشان راضی است که همین چندر غاز را نگیرند، اما چه می شود کرد، زنده گی در این دنیا خرج دارد. برای اینکه آدم آبروداری کند و دست گدایی پیش این و آن دراز نکند باید بکوشد یک چیزی به کف آورد. فقط باید شرط احتیاط را به جا آورد که حرص مال دنیا او را نگیرد. سید شش دانگ حواسش است که آلوده مسائل دنیوی نشود. ایشان آنقدر نازنین است، نگفتنی. با وجود آنکه ششصد خورده ای هزار تومان دریافتی اوست از کارگران و پرستاران و معلمان غافل نیست. ضمن ابراز همدری با ایشان که حقوق دریافتی شان زیر 200 هزار تومان است، اظهار شرمنده گی می کنند که «ریاست جمهوری مسئولیت سنگین تری است» برای همین یک مقدار بیشتر از دیگران دریافتی دارند. خوب بنده خدا راست می گویید؛ با این خرج ومخارج امروز، با این کرایه خانه ها، با این خرج ایاب و ذهاب، کافی است بچه دانشگاهی داشته باشی تا کمرت زیر بار این زنده گی بشکند. حالا اضافه کن که ایشان از بیماری کمر درد هم رنج می برد و هزینه درمان آن کافی است تا فیل را از پای اندازد. سوای همه این ها رئیس جمهوری خودش یعنی هزینه، یک روز این جا باید باشد فردا جای دیگر، گاهی باید از ایتالیا سر در بیاورد گاهی از ونزوئلا، همه اینها خرج دارد. ارث پدری که ندارد، از کجا بیاورد؟ تازه کلی کارشناسان اقتصادی بالا و پایین کردند تا حقوق رئیس جمهور را بالای خط فقر نگه دارند مثل حقوق کارگران ومعلمان و پرستاران. بالاخره پای آبروی مملکت در میان است. بیخود نیست هر که کاندید رئیس جمهوری می شود از سر احساس تکلیف است؛ چون میدانند چیزی این وسط به ایشان نمی ماست. بهر حال امیداریم که سید ما را ببخشد و در آن دنیا نزد جدش، بی بی دو عالم، شفاعت ما را بکند. یک کلام هم با کارگران دارم که می گویند پایه حقوق 450000 هزار تومان؛ مگه شما از حاج آقا خاتمی بالاترید که حقوقهای بالا بالا می خواهید؟ دست بردارید، ببینید سید با همه دنگ و فنگش و خرج و مخارجش، دریافتی اش اینقدر است. یعنی یک حساب سر انگشتی بکنید پایه حقوق شان دور و بر 450000 هزار تومان است که با اضافه کاری، آکورد، پاداش و حق جذب چیزی در حدود ششصد هزار تومان میشود، حالا یک کم بالا و پایین. آنوقت شما بگویید ببینم چه کار می کنید که پایه حقوق رئیس جمهور را میخواهید؟ کارشناسان که موی در این کار سپید کردند، نشستند حساب کردند و به این نتیجه رسیدند: مردم ایران کار مفید شان یک ساعت است و کلی هم تعطیلات دارند با این حساب همین را هم که میگیرند از سرشان زیادی است. بروید توبه کنید! گول شیاطین انس و جن را نخورید. به خدا با این کارها فقط آتش جهنم را شعله ورتر می سازید. روزی که در آن دنیا سید بزرگوار در بهشت بر لب جوی شیر یا سکنجبین و یا انگبین نشسته بود و یک دست بر زلف حوری داشت و یک دست شراب بهشتی، و شماها در جهنم کباب می شدید آنوقت خواهید فهمید که درخواست مال دنیا چه عواقبی شومی دارد، اما چه سود که دیگر آن هنگام دیر شده و از دست سید هم کاری بر نمی آید. توبه کنید، که خداوند توابین را دوست می دارد. و قبل از ابنکه دیر شود از سید بخواهید که در آن دنیا شفاعت ما را نزد جدش کریمش بکند. جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤
متاسفم! هنوز همان داستان است. نامه ای به محمود دولت آبادی «در دوران جوانی ما شعاری وجود داشت که از مارکس نقل می شدو آن شعار می گفت: « فیلسوف نه آن است که تاریخ را توضیح بدهد، فیلسوف آن است که تاریخ را تغییر بدهد» من می گفتم این سخن برای کجا و چه جامعه ای گفته شده است.......بنابر این پاسخ من این بود که برعکس، جامعه ما به فیلسوفانی نیاز دارد که بتوانند اول تاریخ را-یعنی جامعه خود را – بشناسد و آن را توضیح بدهند!....( ضمن اشاره به اروپای قرن نوزدهم که این حرف مربوط به آنجا بوده نه کشور سنتی که تازه با نام تراکتور آشنا میشد) .... پس مهمترین هنرم این بود که بدانم در کجای دنیا هستم. پس بکوشم برای شناخت خودم، موقعیت کشورم، و موقعیت مردم کشورم و موقعیت روان شناختی آنها. من از این جهت به تاریخ نگاه می کنم.» (محمود دولت آبادی در مصاحبه با شرق پنج شنبه 23 تیر 84) آه، عباسجان! بگذارید من این جور شما را خطاب کنم، اشکالی که ندارد؟ همان طور که میدانید که این یکی از شخصیت های کلیدر است. و بعد خواهم گفت که چرا با این نام شما را خطاب می کنم. من دست بردم به قلم (! Keybord ) تا نامه ای به شما بنویسم تا دو کلامی با هم حرف بزنیم. البته من نه فیلسوفم نه نویسنده ( اگر به کسی نگویید خواستم دومی اش باشم، اما تا حالا نشده شاید هم هیچ وقت نشود، مشکلی که نیست؟) من یک کارگرم، که به هر جان کندنی است لقمه نانی به کف می آورم و به اجازه تان شکر خدا را به جا نمی آورم. بله، من خیلی دوست دارم مثل شما ماه به ماه از خانه بیرون نیایم اما از روزی که خودم را شناختم متوجه شدم که باید صبح سحر بزنم بیرون که سر ساعت سر کارم حاضر باشم تا نه جریمه شوم نه توهین بشنوم به زبان مادری؛ و تا بوق شب هم جان کندن همراه با فحش و ناسزا باز هم به زبان شیرین فارسی، و آخر سر هم به همه عالم و آدم بدهکار باشم که ما را از زیر کار دررو میدانند. شاید، فقط شاید حق با شما و آقای بیضایی باشد که « یکی از هنرهای انسان ایرانی در تاریخ تاب آوردن او بوده است و زیر فشارهای گوناگون کار خود را کرده و به حرکت خودش ادامه داده است.» گفتم شاید باشد، چون چنین نیست. ما تاب نمی آوریم که وادرامان میکنند که تاب بیاوریم. همه راهها را به رویمان بسته اند و می گویند که سهم شما از زنده گی کار کردن است و دیگر هیچ. اصلا ما را آدم حساب نمی کنند که توقع دیگری برای ما قایل باشند. برای همین اگر به زبان آوریم که بابا ما هم آدمیم و فوری از زمین و آسمان مصیبت به سرمان میریزند و هر بلای که تصورش داشته باشید بر سر ما می آورند. ما وقتی به خیابان می آیم سگ هار گازمان نگرفته، که خودمان را در معرض گلوله ها قرار دهیم. از سر دلخوشی و هیجان نیست تا هیجان مان ته کشید به خانه هایمان برگردیم. ما برای این به خیابان می آیم که کارد به استخوان مان رسیده ما «هم محتاج آزادیم عین هو مثل شما»، بعدش به ضرب کشتار و سرکوب و شکنجه و اعدام به خانه برمان میگردانند. بر خلاف آنچه شما می گویید. عباسجان! می گویید که باید اول تاریخ این مرز و بوم را توضیح داد. شناختش. من نمی توانم باور کنم حالا که در «هفتمین دهه عمر» خود هستید هنوز تاریخ این مملکت را نشناخته باشید. شما میشناسید، اما تاریخی که شما می شناسید تاریخ بیهقی و تاریخ طبری است. من اما آن تاریخ را نمی شناسم ولی دارم درکش می کنم. شمای که می گویید: « مهم این است که روشنفکران به این نتیجه رسیدند که رجلی که 40 سال تاوان رشد و تکوین اش را جامعه و مردم پرداخته اند نباید از صحنه سیاسی مملکت در مقطع کنونی کنار برود. این تشخیص مهم و ظریفی است. لزوما نباید او رئیس جمهور می شد اما مردم و روشنفکران ( به خصوص در این مقطع) به او بگویند آقای رجل جامعه از شما بستانکار است و شما باید دین خود را به جامعه ادا بکنید.» این است تمام توضیح شما از تاریخ همین امروز این مملکت؛ از یک رجل جنایتکار انتظار دارید که دین خود را به جامعه ادا کند. شما می گویید سیاسی نیستید. من می پرسم که کار شما و گفتار شما وقتی مردمی را دعوت می کنید که به فلان جانی رای بدهند اگر کار سیاسی نیست، پس چیست؟ وقتی این توهم را ایجاد میکنید که چون رفسنجانی 40 سال به پایش هزینه شده نباید کنار رود حال هر چقدر این تاوان سنگینی داشته و صدها هزار انسان کشته شده باشند، مهم نیست او باید دین خود را ادا کند. چه طوری؟ با نشستن بر مسند ریاست، جمهوری که بر پایه خون مردمان بنا شده است. این کار شما معنی اش چیست؟ عباسجان! شما و همه روشنفکران ایران همیشه افتخار کردید که عضو هیچ حزبی نبودید و معتقدید که حزب آدمها را به ابزار دست بالا دستیان تبدیل می کند. گیرم که حرف شما دست، منتها من ماندم چرا از تشکیل یک حزب جدید توسط « رجال روحانی» خوشحالید و همچنین از وجود حزب جمهوری اسلامی خرسند بودید؟ می گویید: « برای اینکه یک سلسله اندیشه از حالت فردی وارد هرم جمعی می شود و به جایی می رسد که تصمیم گیری به ناگزیر جمعی میشود» خوب بالاخره تکلیف ما را روشن کنید که چه کار کنیم؟ حزبی بسازیم یا وارد آن بشویم یا نه همین جوری فردی تصمیم بگیریم؟ آیا در احزاب رجال روحانی دستور از بالا نیست؟ من هم میدانم نیست چون این حالات وقتی شما و همفکران تان تصویر میدهید که صحبت از حزب کارگری در میان باشد. بله، برای شما مهم تصمیم جمعی!؟ است، برای همین حزبی را که سمبل سرکوب و توطئه و شکنجه بود را از وجودش اظهار خرسندی می کنید. سرکوب کنند عیبی ندارد، فقط جمعی تصمیم بگیرند نه فردی. عباسجان! مطمئن باش که جمعی تصمیم گرفتند و می گیرند شما نگران نباش. شما همیشه نگران این بودید وهستید که پایین دستان حزب تشکیل دهند. و همیشه خدا این اتهام متوجه احزابی بوده که فقط کافی است نامشان کارگر یا کمونیست باشد. یا صحبت از انقلاب و حکومت کارگری کنند. عباسجان! من نیز عصبانی هستم! نه به خاطر آنچه شما می گویید آنهای که در خارج هستند از درد غربت و از اینکه به زبان مادری نمی توانند صحبت کنند، عصبانی هستند. من نیز مثل شما در داخل هستم. و به زبانی حرف میزنم که ظاهرا شما آن را میفهمید، استاد آن هستید. من در داخل هستم و نمی توانم بروم مثل آقای سارتر که نشریه اومانیته را بفروشم. نه بدان خاطر که اینجا کشور ولتر نیست، که نیست. اما کشور دولت آبادی هست. که در آن رجلی هستند که شما به ایشان اعتقاد دارید و اگر روزی من نشریه مورد علاقه ام را بر سر چهار راهی بفروشم تیکه بزرگم گوشم است. این جامعه احزاب سیاسی ندارد یا بهتر بگوییم نمی توانند در داخل فعالیت کنند که همان رجال روحانی که می خواهند حزب تشکیل دهند و شما به شعف آمدید هزاران نفر را تنها به جرم عضویت در فلان حزب و گروه کشتند ومی کشند. و شما متاسفانه در کنار ایشان ایستادید. و تشویق شان می کنید که دین خود را به جامعه ادا کنند. شما از خاطره ای تعریف می کنید که از زنده یاد سعید سلطان پور داشتید در سال 47، به ایشان گفتید: « سعید جان تو می خواهی به خاطر این مردم خود را به کشتن بدهی. من می خواهم که به خاطر این مردم زنده بمانم! می خواهم استعدادهای نهفته خودم را که می شناسم شکوفا کرده و کار کنم. بنابر این رفیق راه ما از هم جداست.» شما زنده ماندید ( از صمیم قلب امیدوارم 120 سال عمر کنید.) و استعدادتان راشکوفا ساختید به نحو احسن. همانطور که میدانید همین رجل محترم شروع کشتارشان با اعدام ساطان پور بود. حالا با یاد آوری این خاطره می خواهید به من خواننده بقبولانید که او خود می خواست که کشته شود؟ آیا می خواهید یاد آور شوید که این حرف که دولتها بر سر زبان مردم می اندازند که زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد تا کشتار شان را توجیه کنند، درست است؟ میخواهید مثل جنایت کاران جمهوری اسلامی که وقتی کسی را میکشند می گویند خود زنی کرد.( زهرا کاظمی مال دو سال پیش است نه صد سال پیش به آن فکر کنید.) می خواهید بگویید صدهزار نفر بیشتر در این مملکت کشته شدند چون خودشان می خواستند؟ رجل روحانی مورد علاقه شما همین دو و سه روز پیش جوانی را در مهاباد مثله کرده اند، آیا من باید به این حساب بگذارم که خودش خواست؟ شما درست می گویید که راه تان جداست. راه تان راه حمایت از جنایت کاران است. کسانی این جا برای جلوگیری از سنگسار شدن زنی و یا اعدامی زنی دیگر و یا برای شناسایی قاتلین زنی دیگر شبانه روز تلاش میکنند.. کسانی دارند 24 ساعته فعالیت می کنند تا حقوق کارگر بشود 450 هزار تومان، کسانی می خواهند تشکیلات کارگری داشته باشند، کسانی می خواهند کسی در این مملکت اعدام نشود، کسانی می خواهند که آب و برق گاز مردم قطع نشود، کسانی می خواهند رفاه وآسایش شامل حال همه شود، شما که دلتان برای بیانیه محمود درویش فلسطینی سوخته وادعا میکنید آن درست است که هست، چون به فکر مردم بوده که بیمار می شوند و آب قطع شده و ....، می پرسم چرا یک بار، فقط یک بار پای چنین بیانیه های را امضا نکردید و نمی کنید؟ عباسجان! متاسفم که درایام پیری تان به شما بگوییم هنوز کسانی هستند که شعار شان تغییر جهان است. داستان زنده گی شان داستان تغییر است. چرا که توضیح این جهان بسیار ساده است. تاریخ این جهان تاریخ مبارزه طبقاتی است. تاریخ کسانی که می خواهند بساط استثمار براه باشد و کسانی که می خواهند بساط استثمار را برچینند. تاریخ کسانی که به مانند عباسجان کلیدر به هر دریوزه گی تن میدهند تا مثلا آثارشان چاپ شود و کسانی که می خواهند کاری کنند که کسی مجبور نباشد به هر دریوزه گی تن دهد. می خواهند جهانی بسازند که همه آزاد باشند. جهانی که «کمترین سرودش بوسه باشد. » به امید آنروز
دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤
نسل مدرن آخوندها! یک بابایی را می شناختم که عشق آخوند شدن داشت و آخوند شد! چنین میگویند تو ایران برای هر کاری باید عاشق بود از هنرپیشه گی و دانشمند شدن بگیر تا پاسدار شدن، این، البته یک مسئله ژنتیکی در ایشان بود، دست خودش نبود، تو خونش بود؛ چنانکه می گفت شجره طیبه اش به محمد رسول الله می رسید. چنانکه می دانیم هر آخوندی اگر می خواهد به درجه اجتهاد برسد خود باید آن عمل را «درک» کرده باشد تا بتواند فتوا دهد حلال هست یا حرام است؛ چون ایشان فرد مستعدی بود قبل از اینکه حتی طلبه شود «اعمال حرام و حلال» یا همان که در بین آخوند ها به «مباحث علمی» مشهور است را به عمل در می آورد تا اثر آن را بر انسان ببیند. شب تا صبح چشم بر هم نمی گذاشت و خواب را بر خود حرام میساخت و مقدمتاٌ فیلم های سکسی و عکس های سکسی را با چشمانش میخورد. صبح، چشمانش یک کاسه خون بود. « آدم عاشق هر سختی را بر خود هموار می سازد!» بهر حال، غرض این نیست تا احوالات ایشان را یاد آور شویم یا شجره اش را بالا و پایین کنیم بلکه غرض از منظور این است که جمله ای از ایشان یاد آور شوم که به نوبه خودش فوق العاده جالب است، روزی ایشان بیان داشت: « نسل جدیدی آخوند در راه است که مسلح به کامپیوتر و نرم افزار هستند و مدرن هستند!» ظاهرا خود ایشان یکی از پیشگامان این نسل جدید بود. و در برنامه های مختلف کامپیوتری با انواع اقسام Zoom عکس ها را زیر و رو میکرد تا بفهمد که کامپیوتر و سکس بر انسان اثر سو دارد یا خیر.ما هم در باب نسل جدید با ایشان بحث نکردیم، چه جای بحث کردن هم نداشت. از نسل سنتی آن چه خیری دیدیم که باید مثلا از نسل جدیدش ببینیم. بهر حال امروز متوجه شدیم که ایشان پر بیراه هم نگفتند و خوشبختانه عمری باقی بود و نسل جدید را درک کردیم واز بیاناتشان مستفیض شدیم. این از خاصیت های دین مبین اسلام است که دارای «فقه پویای» است، و خودش را با هر دور زمانه ای وفق میدهد؛ یک زمانی با شمشیر میکشتند حالا با بمب میکشند، « ولاکن» مهم کشتن است که در هر صورت به اجرا در می آید. و سوای آن لازم نیست ملبس به لباس آخوندی باشید تا فتوا صادر کنید یا در حوزه علمیه در محضر اساتید بنام مباحث علمی را تلمذ کرده باشید. نمونه زیاد داریم، که ما از همه آنها میگذریم و یک آیت الله مدرن، با ورژن 2005 را معرفی می کنم و آن کسی نیست جز حضرت آیت الله العظمی تونی بلر! ایشان قرائتی مدرنی از اسلام دارند که گویا با قرائت جناب بن لادن که همان طرح ژنریک یا به قول امروزی هاMP3 خمینی است، متفاوت است. این آیت الله مدرن است از هر جهت؛ به جای عبا، لباس شیک می پوشد.عمامه بر سر نمی گذارد که بماند کراوات هم میزند، با ادکلن خودش را معطر می سازد نه با گلاب قمصر کاشان. ایشان نه در محضر آیات عظام نوری همدانی یا مروارید و یا مرحوم علامه جعفری در حجره های حوزه های علمیه قم یا نجف اشرف و یا در دانشگاه ال ازهر مصر درس نیاموختند، که البته در همان مملکت فخیمه انگلستان در دانشگاه های مشهور آن بلاد کسب علم کردند، که چگونه میشود مردم را به راه راست هدایت نمود و از لذایذ دنیوی که چیزی جز افزودن هیزم آتش جهنم در پی ندارد برحذر داشت، و چون به فکر ذخیره خود در آخرت نیز بوده اند هر آنچه که بلد بودند در طبق اخلاص گذاشتند از ادیان الهی را حمایت کردند و آنها را ترویج نمودند. چون فرد دموکراتی هستند همه ادیان الهی را به یک چشم نگاه می کنند، و مردمانی را که سر به زیر نبودند و نیستند چون خود عاجز ماندند از مجاهدان فی سبیل الله خواستند به راه راست هدایت کنند. مجاهدان که شیوخ متمولی بودند به خاطر تعهد شان به خدای احد و واحد دست از مال دنیا کشیدند و سر به جان مردم در بلاد خاورمیانه گذاشتند و چنان کشتند و میکشند که فی الحال همه پیامبران و قدیسان و ائمه اطهار که قراربوده ظهور کنند تا اطلاع ثانوی ظهورشان را به تاخیر انداختند. مجاهدان فی سبیل الله اکنون امر به خودشان مشتبه شده که نعوذ بالله خود پیغمبرند و حضرت بلر باید از ایشان تبعیت کند و برای اثبات حرفشان به جان مردمان در غرب افتاده اند. اکنون که حواریون حوری طلب بن لادن اهالی لندن را نیز به خاک و خون کشیدن آیت الله بلر به منبر رفته اند و فرمودند: « این انحراف وحشتناک از اسلام است.» ( بنده خودم با این دو گوشم این را از BBC شنیدم که میدانیم چقدر به فکر دنیا و آخرت مردم است) و هر دو برای اینکه ثابت کنند کدام قرائت از اسلام درست است در گوشه و کنار جهان مردمان را با بمب کشتار می کنند. «چه اگر گناهکار باشند به سزای اعمالشان می رسند و چه بی گناه به بهشت میروند» و هر دو البته مدعی هستند که اسلام دین رحمت و مهرباتی است! خدا آخر و عاقبت همه ما را از این قرائت مختلف از اسلام مهربان ختم به خیر گرداند. آمین!
[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
